دولتمردان، کنشگران و ناظران سیاسی،حتماً از منافع اقتصادی و سیاسی آن خواهند نوشت؛ منافعی که میتوانند در کوتاه مدت مرهمی برای دردهای این مردم رنجدیده و بردبار باشند و شاید بتوانند در میان مدت به تصحیح عمدهای در مسیر فرگشتی اوضاع کشور، منطقه و جهان منجر شوند، چنانچه باعث شکوفایی استعدادهای متکثر و نهفته مردمان این سرزمین تاریخی باشد، سرزمینی که به گفته الکسیس دو توکویل «امتحان تاریخی» خود را با ایجاد تمدنهای بزرگ و سازماندهیهای سترگ داده است.
بنابراین اگر من مایلم در اینجا از زاویهای دیگر، زوایهای، بگذارید بگوییم، روانشناسی سیاسی به این پیروزی بنگرم، قصدم به هیچ وجه ناچیز شمردن دستاوردهای محتمل آنی و آتی آن در بهبود شرایط روزمرّه اقتصادی و شاید سیاسی نیست. اما همزمانی این دستاورد با رد صلاحیت بیش از نیمی از کسانی که خود را از سر عِرق میهنپرستی و حس خدمتگزاری نامزد انتخابات کرده بودند، حکایت از ماجرایی ژرفتر میکند. این همزمانیها ما را به این صرافت میاندازند که شاید ما با امری روبهرویم که یکی از وجوه معاصریت ما را تشکیل میدهد، امری که به رغم تفاوتهای صوری اشکال محلی آن، در نهایت به گسل یا تضادی به معنایی ساختاری در جهان ما، جهان به مفهوم شامل آن را میگویم، ارجاع میدهد. به هر صورت، این است فرضیه مبنایی این نوشته.
جهان معاصر، دیگر جهانی نیست که تضاد عملی آن نبرد طبقاتی باشد یا برخورد تمدنها، بلکه تکلیف جهان امروز در تقابل میان دو برداشت، دو شناخت از انسان و از آینده، شکل خود را پیدا میکند. یک طرف کسانی را داریم که سرگرم برپاسازی جهانی هستند متکثر، جهانی باز، جهانی که در آن صلح و تعامل مهمترین و حیاتیترین موضوع برای بشر و آینده او است؛ جهانی که در آن به یمن فناوری زورمند و ادغام سراسر زمینی، دیگر راهی برای بقای بشر جز صلح و تعامل باقی نمانده است. نام نهایی این دوران و قانونمندی پایهای آن همان چیزی است که از سال 2000 به این سو به آن میگویند «عصر آنتروپوسین»، دوران پروعده و وعید و ناگزیر پرمخاطرهای که انسان در آن خود به نیرویی طبیعی تبدیل شده است.
سوی دیگر کسانی را داریم که جنس حرکتشان در نهایت واکنشی است. کسانی که سمت حرکت جهان را در راستای شرایط اقلیمی رشد و نمو خویش نمیبینند. اینان از درهم آمیختگی بشرهای رنگارنگ، با لباسهای متفاوت و هنجارهای پوشاکی متفاوت، با خوراکیهای متفاوت و هنجارهای خوراکی متفاوت، موسیقیهای متفاوت و ذائقههای موسیقایی متفاوت و قس علیهذا، وحشت دارند.
ادغام دیوارشکن جهان اینان را دلواپس میکند. میخواهند جلوی حرکت این قطار تاریخی را بگیرند. به آن و به بازی تعامل و اشتراک جهانی آن سنگ میاندازند و چنان برای توقف آن قطار به آن میآویزند که انگار به قطاری در حال حرکت. ناسزا میگویند و به جلو کشیده میشوند. دلواپسی این گرایش دوم گاهی تا اعماق تاریک نوعی نهیلیسم خشونتبار رسوب میکند. در آنجا شعار «غرقش کن من هم تویش» تبدیل به نوعی اصل رفتاری میشود.
پس بگذارید بگوییم تضاد عملی جهان معاصر در این لحظه نه برخورد تمدنها
است و نه مبارزه طبقاتی، بلکه تضادی است میان دو نوع مردمشناسی. اما
این دو نوع مردمشناسی، بخصوص آنجا که با سیاست مماس میشوند که نقطه مرجح
مردمشناسی واکنشی است، سرانجام سر از یکی از دو عاطفه یا شور سیاسی در
میآورند: بیم یا امید، خوف یا رجا، اعتماد یا دلواپسی؛ دو عاطفهای که
هابز به تأسی از ماکیاولی و سپس اسپینوزا، پدر معنوی عقل سیاسی به ذات خود
مدرن، در واکنشی به هابز، جایگاه هستیشناختیشان در رفتار سیاسی را نشان
دادهاند. به بیان سادهتر، بسته شدن پرونده هستهای ایران و آغاز رفع
تحریمها، در سطح مردمشناختی، حرکتی بود در بازی میان عاطفه سیاسی امید و
اعتماد از یکسو و عاطفه سیاسی هراس و بیاعتمادی از سوی دیگر. و این ما را
میرساند به نکتهای که گفتنش را در این لحظه واجب میدانم.
کجا بود خواندم یا شنیدم که بلندترین جایی که از آن میتوان افتاد اعتماد است این یکی از آن معادلههای دوسویه است. پس میشود آن را چنین نیز بازگو کرد: از بیاعتمادی جایی پایینتر برای سقوط نیست. بیاعتمادی نقطه صفر سقوط است، آنجا که از آن نمیتوان افتاد. اینجا هر تشویشی که داشته باشد، این دلشوره را ندارد: از آن نمیشود افتاد. جهان انسان بیاعتماد، ناگزیر و آکنده از هزاران هراس و دلواپسی است، اما چون پایینتر از آن جایی برای افتادن نیست مبتنی بر یک اعتماد بزرگ است: از آن نمیتوان افتاد. و این درست همان راز جذابیت و ماندگاری بیاعتمادی است، نوعی اعتماد سلبی. انرژی در نهایت منفی سیاسی آن نیز از همین اعتماد به بیاعتمادی سرچشمه میگیرد.
بیشک اعتماد و نقصان آن یک جنبه مهم و کلان اجتماعی – سیاسی دارد، امّا مشکل وقتی شروع میشود که این نقصان به سمت فقدان میل کند و بیاعتمادی به جای آنکه جزئی باشد از پویایی عقل برای حراست انسان (اگر خودمان را تنها به انسان محدود کنیم) تبدیل شود به یک اصل وجودشناختی؛ بشود شکل حضور، برخورد و رفتار از پیشداده شده انسان در جهان. آن وقت ما با گونهای از انسان روبهروییم، با انسان بیاعتماد که حاضر است در اعماق، در میان اشباح و اوهامی که او را در تاریکی اعماق تهدید میکنند زندگی هرلحظه ناامنی را بگذراند، ولی خود را از مخاطره اعتماددور نگه دارد.
جهان انسان بیاعتماد در نهایت جهانی است تاریک، حضیضی و ترسخورده. او همیشه و از پیش دلواپس است، مهم نیست آن چیز چیست. هرچه هنوز ارتفاعی داشته باشد که بشود از آن افتاد، او را دلواپس میکند. او نمیافتد، چون اعتماد نمیکند، اما چون اعتماد نمیکند همیشه دلواپس است.
اینک با این پیروزی، عاطفه امید در ایران، در منطقه و جهان اندکی به خود بالیده است، اندکی به خود اعتماد یافته است. اما تنازع میان امید و هراس، میان اعتمادآفرینی و اعتمادشکنی، همچنان ادامه دارد. در دوران «آنتروپوسین» آینده بشر، آینده منطقه و آینده ایران در گرو این نبرد است؛ یکسو عصر برابری انسانها و مشارکت آنها در اعتلای سراسر زمینی این کره آبیرنگ است و یکسو خشونت، ناامنی، فقر و خدای ناکرده جنگ. در این بازی دولت روحانی در سمت عاقلانه این حرکت دورانساز ایستاده است. باید استوارتر بایستد، باید کمک کرد تا استوارتر بایستد، چون امروز جهان بیش ازدو اردوگاه ندارد.ایران
دکتر علی فردوسی استاد علوم سیاسی دانشگاه نتردام (سانفرانسیسکو)